تبليغاتX
عشقــــ ِ پنهونیـــــ !...

عشقــــ ِ پنهونیـــــ !...

دل نوشته های یک عاشق



نمی دانستم ..


دست دراز کرده ای ..


دستم را بگیری !


دل دادم !!



نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/27ساعت 9:2 توسط ناصر رعیت نواز| |



این روزها ..

خیلی چیزها دست من نیست !..

مثلا ..


دستانت !!

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/19ساعت 23:9 توسط ناصر رعیت نواز| |



آهای آدمها :


خاطره سازی نکنید !..


روزی تمام خاطره ها را آه می کشید !



نوشته شده در جمعه 1391/02/15ساعت 21:2 توسط ناصر رعیت نواز| |



جای خالی ات ..


آنقدر بزرگ شده !..


که حتی می شود در آن زندگی کرد !


نوشته شده در سه شنبه 1391/02/12ساعت 11:9 توسط ناصر رعیت نواز| |



کاری که چشم های تو ...


با من می کند !..


شاخ نبات با حافظ نکرد !!


نوشته شده در شنبه 1391/02/09ساعت 22:7 توسط ناصر رعیت نواز| |



کاش ..


با هم در کوچه های این شهر راه برویم.


می خواهم جاهایی را که مُرده ام نشانت بدهم !


نوشته شده در دوشنبه 1391/02/04ساعت 20:59 توسط ناصر رعیت نواز| |



من که هیچ ؛


بی تو ..


هوا هم با خودش درگیر است !!


نوشته شده در سه شنبه 1391/01/29ساعت 12:51 توسط ناصر رعیت نواز| |


زندگی می تواند فوق العاده باشد !


اگر دیگران ..


ما را به حال خودمان بگذارند !!



چارلی چاپلین


نوشته شده در شنبه 1391/01/26ساعت 13:29 توسط ناصر رعیت نواز| |



امروز ..


بهترین هوا ..


برای ساختن خاطرات دو نفره بود !!


بهاری و بارانی !..


نوشته شده در یکشنبه 1391/01/20ساعت 21:48 توسط ناصر رعیت نواز| |



آهای گارسون ..


یک سیگار می خواهم و یک پیک مشروب ..


و تعدادی زن ف ا ح ش ه که دورم را بگیرند !..


شاید حسادت کرد ,


برگشت و مرا محکم بغل گرفت !!


نوشته شده در سه شنبه 1391/01/15ساعت 2:0 توسط ناصر رعیت نواز| |



آهای سرنوشت :


کمی آرامتر !


به خدا من عروسک نیستم !..


آدمم!!



نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/09ساعت 17:48 توسط ناصر رعیت نواز| |

 

و من هر روز از خودم میپرسم؟!!


اینها که میگویند نوشته هایم زیباست !...


اگر ..


چشمهای تو را می دیدند !


چه می گفتند !!؟؟



نوشته شده در سه شنبه 1391/01/08ساعت 13:7 توسط ناصر رعیت نواز| |



کاش ..


گزینه مناسبی وجود داشت !..


تا جای خالیت را ..


با او پر می کردم.



نوشته شده در شنبه 1391/01/05ساعت 10:21 توسط ناصر رعیت نواز| |



این شب و روزها ..


شب و روز خرید است !..


کاش میان این همه لباس ..


برای یک بار هم ..


آغوش مرا پرو میکردی !



نوشته شده در یکشنبه 1390/12/28ساعت 18:26 توسط ناصر رعیت نواز| |



من هم نباشم .!..


عاشقانه هایم همیشه جاری ست ...


اما ..


فقط در دلم !!



نوشته شده در شنبه 1390/12/27ساعت 14:17 توسط ناصر رعیت نواز| |



نمی دانم !..



شاید به تعطیلات رفته اند !



شعر هایم ..



که حتی یک سر کوتاه !..



به خانه ی ذهنم نمی زنند !!



نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/24ساعت 21:24 توسط ناصر رعیت نواز| |



و باز ..



شال و کلاه کرده ام ..


مقصدم معلوم نیست !!


اما همین روزهاست که از پیشتان بروم !!



نوشته شده در دوشنبه 1390/12/15ساعت 13:16 توسط ناصر رعیت نواز| |

 

 

چند روزیست دست هایم را ...

 

 

با چند کتاب و نوشته ،

 

 

سرگرم کرده ام اما ...

 

 

گول نمی خورند...

 

 

هیچ چیز معجزه ی دست های تو نمی شود!

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/08ساعت 13:57 توسط ناصر رعیت نواز| |

 

 

 

کوچه ها یتیم !

 

 


خنده ها یتیم !

 

 

ماه و خورشید یتیم !

 

 

بی تو ...

 

 

همه شعرهایم یتیم می شوند..!!.

نوشته شده در شنبه 1390/12/06ساعت 13:23 توسط ناصر رعیت نواز| |



عبور می کنم ..!


هر روز ..


از کنار نیمکت های خالی پارک ...


طوری که انگارکسی ...


در نیمکت های آخرین !....


انتظارم را می کشد !


و به آنجا می رسم ..!


باید وانمود کنم ...


که باز هم دیر رسیده ام ..!...

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/12/02ساعت 21:54 توسط ناصر رعیت نواز| |


حیف ...


که این اشک ها !...


ضمیمه نمی شود به پیام !


نوشته شده در شنبه 1390/11/29ساعت 22:26 توسط ناصر رعیت نواز| |


گوش هایم سوت میکشنــ ــد !


 رفتن ..


همیشه نویـ ـــز دارد !

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/27ساعت 14:19 توسط ناصر رعیت نواز| |



من هنوز ...
 

با اندوخته ای از عطر شانه های تو ...
 

تنفس می کنم...!!!



 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/26ساعت 15:23 توسط ناصر رعیت نواز| |



با خود گفتم: فراموشش میکنم !...
.
.
.
.
.
بی خود گفتم !
 
 


پ.ن:
1- مطمئن باش كه مهرت نرود از دل من -- مگر انروز كه در خاك شود پیكر من

نوشته شده در دوشنبه 1390/11/24ساعت 20:4 توسط ناصر رعیت نواز| |


کاغذ
..

 

قلم ..

 

نوشتن ..

 

او رفته !!!

 

حالا تو ..

 

 

هی شعر بگو

 

هی شعر بگو


هی شعر بگو...





پ.ن: شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت -- روی مه پیكر او سیر ندیدیم و برفت

نوشته شده در شنبه 1390/11/22ساعت 9:18 توسط ناصر رعیت نواز| |



این روزها ..

 

دلتنگم !..

 

باور کن این یکی دیگر شعر نیست !!


نوشته شده در دوشنبه 1390/11/17ساعت 22:43 توسط ناصر رعیت نواز| |


یه خیابون هایی ..


یه عطر هایی ..


یه آهنگ هایی ..


یه تیکه کلام هایی ..


یه لباس هایی ..


یه روز های خاصی ..


یه فیلم هایی ..


یه پارک هایی ..


یه عــــکــــس هایی ..


یه ..


اینا شاید هیچی نباشن !!


 ولی گاهی خیلی عذاب آورن برای ..


یه آدم هایی ...


نوشته شده در یکشنبه 1390/11/16ساعت 21:41 توسط ناصر رعیت نواز| |

هر شب ...


به خودم قول میدهم كه ...


غمت را فراموشـت كنم !..


وقتی قاب عکســـت را می بینم!..


تو را كه نه ..


قولم را فراموش می كنم... !!

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/13ساعت 13:36 توسط ناصر رعیت نواز| |



ایـــــــن روزها ..

عجیب

احساس نیاز جنسی می کنــــــــم !!

حس ِ نیاز به کسی ..

از جنس انسان ..!!



نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/12ساعت 9:0 توسط ناصر رعیت نواز| |



این خانه ...

 

یک خوبی دارد !..

 

گوش صاحب خانه و همسایه هایش ..


سنگین است !..

 

گریه ی وقت و بی وقت مرا  نمی شنوند !!



پ.ن: این پست تکراری ست !!


نوشته شده در شنبه 1390/11/08ساعت 21:19 توسط ناصر رعیت نواز| |

Design By : Night Melody